دخترک پاهاشو تو بغلش گرفته بود و سرشو رو زانوش گذاشته بود و آروم آروم گریه می کرد....
یکی از راه رسید و گفت : آب نبات می خوای؟
- دخترک چیزی نگفت و همچنان گریه می کرد.
یکی دیگه رسید و گفت : بادبادک می خوای؟
- دخترک همچنان گریه می کرد.
یکی دیگه اومد و گفت : می خوای ببرمت پارک؟
اما دخترک به گریه کردنش ادامه می داد.....
هر کی از راه می رسید و یه چیزی به دخترک می گفت ، اما دخترک توجه نمی کرد. چون هیچ کدوم درمون دردش نبود!
تا اینکه بالاخره یکی از اون بالابالاها رسید و گفت : نکنه دلت شکسته ؟ ! . . . .
دخترک آروم سرش رو آورد بالا و نگاش کرد . دونه های اشک روی گونه هاشو پا ک کرد و آروم و آروم تر شد!
زمینی ها به اونی که از آسمون اومده بود گفتند : دل ؟ دل چیه ؟ !
آسمونی یه نگاهی بهشون کرد و گفت : دل ، دریچه احساسات آدمهاست ! اگه ترک بخوره یا بشکنه فقط به دست ما آسمونیها درست میشه ، اما شما زمینی ها فقط می تونین اون رو بشکونین! . . . .
آسمونی دست دخترک رو گرفت و بردش اون بالا بالاها . . . .
دخترک خوشحال بود . چون می دونست که ترک دلش درست میشه ، می دونست اون قطره های کوچیک اشکش تونسته عرش رو به لرزه دربیاره که یکی از اون بالا بیاد پایین و دستش رو بگیره . . . فهمید که خدا هنوزم دوستش داره ! . . . .

+ نوشته شده در دوشنبه 27 دی1389ساعت 10 قبل از ظهر  توسط تینا
|
با سلام به همه اونایی که این مدتی که نبودم بازم به یادم بودند و به فکرم!....
دلم واسه وبلاگ و نظرات و مهمتر از همه دوستان تنگیده بود خیلی خیلی..........
ولی باز اومدم و این دفعه دیگه رفتنی نیستم مگه اینکه.....

این شعر هم تقدیم به همه اونایی که دوستشون دارم و دوستم دارن...
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما
حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد
+ نوشته شده در شنبه 29 آبان1389ساعت 11 قبل از ظهر  توسط تینا
|
دوستان سلام
پس از مدتها دوری اومدم
دلم براتون تنگیده بود واسه کامنتهاش واسه تنهاییام .............
من همان ساده دل سبز نجیبم که خدا
در میان دل پاکم صدف آینه کاشت..........
+ نوشته شده در سه شنبه 4 خرداد1389ساعت 9 قبل از ظهر  توسط تینا
|
اگر دير آمدم ، دير آمدم ، دير
ولي شير آمدم ، شير آمدم ، شير
دوستان خوب و مهربانم سلام
با سلام
سلامی دیگر
سلامی نو تر
سلامی تازه تر
سلامی به گرمی میوه های بهاری
سلامی به سادگی گرفتن عیدی
سلامی به سادگی قلک های پلاستیکی دوران کودکی مان
سلامی به ماهی عروس در تنگ هفت سین
سلامی به بوی خوش بوی سنحد و عطر سمنو
سلامی به زلالی آب و آیینه
سلامی به سبزی سبزه های نوروزی
سلامی به خوشی خاطرات دلدرد دارمان از خوردن آجیل و شیرینی و هله هوله
سلامی به سادگی دروغ های دوران کودکی
سلامی به پاکی عشق های نهان کودکی که تا اینک به خاطر داریمشان
سلام به سال نو
به نوروزی دیگر
به بهاری دیگر ... اگر چه خوب ... اگر چه بد ... حتی اگر همانطور که بود!
سلام به تو دوست خوب و همنویس عزیزم
دوران وصال يار و فراق شما عزيزان به سرآمد و دگر بار با قلبي سرشار از مهر و اميد ، خانه مجازيمان
را آب و جارو نموديم .
در مدت دوري اين حقير ، پيغامهاي زيباي شما همواره دريافت ميشد و عذر تقصير دارم كه پاسخي نمي
توانستم ارسال كنم.
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد
پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم
که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد
عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید
نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد
اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند
به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.
(( صادق سرمد ))
+ نوشته شده در جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 3 بعد از ظهر  توسط تینا
|
گفتگو با خدا
خوابيده بودم ؛
در خواب كتاب گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده عمرم را برگ به برگ مرور كردم . به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت جاي پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم . خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زيباييها ، لبخندها ، شيرينيها ، مصيبت ها، ... همه و همه را مي ديدم .اما ديدم در كنار بعضپا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزهاي زندگي ي برگها فقط يك جفت جاي ام بودند . روزهايي همراه با تلخي ها ، ترس ها ، درد ها، بيچارگي ها .با ناراحتي به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري . هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم . چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي توانستي مرا با رنج ها ، مصيبت ها و دردمندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»خداوند مهربانانه مرا نگاه كرد . لبخندي زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود . در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .
من به قول خود وفا كردم ،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نكردم ،
حتي براي لحظه اي ،
آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ، جاي پاي من است ، وقتي كه تو را به دوش كشيده بودم !!!»
خدایاا ایام امتحانات کم کم داره شروع میشه !....خودت به همه دانشجوها کمک کن.
همیشه گفتم باز هم میگم : خدایا هیچ دانشجویی رو محتاج نمره نکن .!.
الهی آمین...............
خداوند یارویاورتون باشه....خدانگهدار.....


+ نوشته شده در شنبه 25 آذر1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط تینا
|